یکشنبه, ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

درباره ما

Close
» تلخ و شیرین های آزادگی

خاطرات معنوی آزاده شهید سید علی اکبر ابوترابی

خاطرات معنوی آزاده شهید سید علی اکبر ابوترابی

 نفس سید قلب مرده ای را زنده می کندروزی حاج آقا با یکی از افرادی که اهل نماز و عبادت نبود و به ظاهر یکی از سران مخالف بود، به گفت و گو نشسته و از هر دری سخن به میان آمده بود و در حال بحث ، طرف مقابل ... ادامه مطلب

۲۶ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ از بصره تا بغداد

خاطرات اسارت/ از بصره تا بغداد

 از حرکت اتوبوس، ما هم تکان می خوردیم. یاد حرف آن رزمنده در جبهه ی غرب افتادم که با شوخی ادای اسیر شدن را در می آورد و ما می خندیدیم!خیلی دوست داشتم بدانم که ما را به کجا می برند ولی چشم هایم باز نبود تا نگاه کنم یا ... ادامه مطلب

۲۵ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ چای گرم به جای آب گرم

خاطرات اسارت/ چای گرم به جای آب گرم

 همراه صبحانه، یعنی همان نون سمون، عراقیها به هر آسایشگاه در حلب جای روغن 17 کیلویی ، چای می دادند. که البته به علتی معمولاً مورد استقبال بچه ها قرار نمی گرفت و خیلی وقتها آنقدر می ماند تا سرد می شد و مسئول غذا آن را دور می ریخت. ... ادامه مطلب

۲۴ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ فهرست روزه داران

خاطرات اسارت/ فهرست روزه داران

 اما من و گروهی دیگر، معتقد بودیم که باید با افتخار، اسامی اسرای مؤمن را که قصد روزه گرفتن دارند به آن ها بدهیم و در این راه هر چه پیش بیاید، باید تحمل کنیم. برخی از دوستان پیشنهاد کردند که پس نام آنها و برخی نیروهای مؤثر در فعالیت ... ادامه مطلب

۲۴ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات آزادگان درباره ی امام خمینی( قدس سرِّه )

خاطرات آزادگان درباره ی امام خمینی( قدس سرِّه )

 خاطرات /  آزاده بهاء الدین انصاریتاریخ و محل تولد: 1344- همدانتاریخ اسارت:65/10/21تاریخ آزادی: 69/6/6مدرک تحصیلی: سطح دو حوزه فوق لیسانسشغل: معلم آموزش و پرورشمنطقه و نام عملیات: شلمچه- کربلای پنجنام اردوگاه و عنوان در اسارت: تکریتتبلیغات بی فایده1-26.محبت امام با جان اسرا آمیخته بود و دشمن نمی توانست ... ادامه مطلب

۲۳ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ آن تکه کاغذ

خاطرات اسارت/ آن تکه کاغذ

 یک روز که یکی از بچه ها در حین رد شدن از مقابل پنجره ، متوجه شد که یکی از این نوشته ها روی زمین افتاده است، با زحمت فراوان و به گونه ای که عراقی ها متوجه نشوند به یکی از بچه های ما که در بیرون آسایشگاه بود ... ادامه مطلب

۲۲ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ آن مادر دلاور

خاطرات اسارت/ آن مادر دلاور

 شاید چند روزی بود که دست ها و چشم هایمان را باز نکرده بودند و جز ظلمت ، چیزی در نگاهمان نبود که ناگهان پارچه ی ضخیم چشم هایمان را پایین کشیدند. بعد از چند دقیقه که چشم هایمان می سوخت، زنی را؛ با چادر سیاهی بر سر ، در ... ادامه مطلب

۲۱ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ هدیه ای از شهید رجایی

خاطرات اسارت/ هدیه ای از شهید رجایی

 نماز اولم که تمام شد،عزیز بابایی به من گفت: بیا قرآن بخوان.سپس یک جلد قرآن کریم به من داد و اضافه کرد:این قرآن هدیه ی آقای محمد علی رجایی است که من چند سال است مانند چشمانم از آن مراقبت میکنم.قرآن را در آغوش گرفتم آن را بر روی چشمم ... ادامه مطلب

۲۱ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات معنوی آزاده شهید سید علی اکبر ابوترابی/ تقاضای فرمانده عراقی

خاطرات معنوی آزاده شهید سید علی اکبر ابوترابی/ تقاضای فرمانده عراقی

 حالا ما از شما می خواهیم که به ما کمک کنید تا این قضیه حل شود. می فرمود ، در جوابشان گفتم: شما در این مدت کاری با آن ها انجام داده اید که آن ها سخت آزرده و رنجیده شده اند و خیلی مشکل است که بتوان این مسئله ... ادامه مطلب

۲۱ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ عجب چای دلچسبی!

خاطرات اسارت/ عجب چای دلچسبی!

در هنگام ورود به اردوگاه موصل، بعد از تهدیدات فرمانده اردوگاه ، که قصد ترساندن ما و جلب همکاری مان با حزب بعث را داشت، مقداری نان عراقی و چای به ما دادند. چای در یک قوطی به ما داده می شد. زیاد هم شیرین نبود اما چون برای ما ... ادامه مطلب

۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۵

Page 5 of 145« First...34567...102030...Last »