سه شنبه, ۰۸ فروردین ۱۳۹۶

درباره ما

Close
» تلخ و شیرین های آزادگی

خاطرات اسارت/ شکنجۀ علی اکبر

خاطرات اسارت/ شکنجۀ علی اکبر

علی اکبر یوسف زاده ( یوسفیان) پیک گردان ثامن الائمه از لشکر 8 نجف اشرف شهرستان نجف آباد در عملیات بدر که همراه با دیگر رزمندگان شرکت کرده بود . پس از جراحت های بسیار، به دست مزدوران بعثی اسیر شد. از نحوۀ اسارت چیزی به یاد ندارد. آنچه بعدا ... ادامه مطلب

۱۰ / ۰۷ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت: بری دیگه برنگردی

خاطرات اسارت: بری دیگه برنگردی

آقای انوشیروان طوسی مجروح بود جراحت زیادی به ناحیه ی شکم او رسیده بود.آقای طوسی با این که  پزشک نبود ولی در زمینه ی اطلاعات پزشکی و درمانی کمک شایانی به اسرای اردوگاه می کرد.اما نکته ی مهم تر، آقای طوسی پس از چندین مرتبه که خبر آزادی به او ... ادامه مطلب

۱۰ / ۰۷ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت / عمو صدام

خاطرات اسارت / عمو صدام

در اردوگاه عراق اسیر ایرانی بود به نام صدام. پیرمردی بود. بچه ها او را عمو صدام یا عمو حبیب صدا می زدند. علت نامگذاری عمو حبیب عشق و ارادت بچه ها به حبیب بن مظاهر بود. ایشان مسئول انباری در شوش دانیال بود که به جبهه اعزام شده بود. ... ادامه مطلب

۱۰ / ۰۷ / ۱۳۹۵

فیلم / خاطرات حجت‌الاسلام ابوترابی / ۱

فیلم / خاطرات حجت‌الاسلام ابوترابی / ۱

زنده‌یاد حجت‌الاسلام و المسلمین سید علی‌اکبر ابوترابی‌فرد (۱۳۱۸ - ۱۳۷۹) به دلیل تاثیر فراوان بر اسیران ایرانی در اردوگاه‌های ارتش صدام و رهبری آنان، به «سیدالاسرا» مشهور شده بود. او مهمان هشتمین برنامه شب خاطره (21 مرداد 1372) بود و در این برنامه خاطراتی از روزهای اسارت خود در سال‌های ... ادامه مطلب

۱۰ / ۰۷ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت آزاده فاطمه ناهیدی(۳)

خاطرات اسارت آزاده فاطمه ناهیدی(۳)

دستور داد دست‌ها و پاهام را بستند. در آن لحظه مسئله برایم مبهم بود. سعی می‌کردم به آینده فکر نکنم. وقتی خواست چشمم را ببندد، گفتم: «بدهید خودم ببندم.» می‌خواستم طوری ببندم که دید داشته باشم. یک سرباز آمد چیزی نگفت. آن یکی آمد گفت: «شل بستی، محکم ببند.» و ... ادامه مطلب

۱۰ / ۰۷ / ۱۳۹۵

طنز / جبهه / اسارت

طنز / جبهه / اسارت

اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجے بچه ها مجبور بودند در حضور افسران عراقے مصاحبه کنند ... میکروفون را گرفتند جلوے یکے از رزمنده ها افسر عراقے پرسید : پسر جان اسمت چیه؟ عباساسم پدرت چیه: مش عباساهل کجایے: بندر عباسکجا اسیر شدے: دشت عباسافسر عراقے که فهمید پسر او را دست انداخته با لگد به ساق پایش کوبید و داد ... ادامه مطلب

۰۸ / ۰۷ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/قبل از تونل مرگ

خاطرات اسارت/قبل از تونل مرگ

هنگامی که ما را به اردوگاه رمادی2 منتقل کردند،یک کوله پشتی دادند که داخل آن لباس زیر،دم پایی و ... بود . مارا به حمام فرستادند . 5دقیقه برای 5 نفر و لباسهای نو را با کهنه عوض کردیم .پس از حمام برادر احمدی به من گفت :از موقع اسارت ... ادامه مطلب

۰۸ / ۰۷ / ۱۳۹۵

خاطرات آزاده علی احدی‌نژاد «می‌شود از اینجا هم فرار کرد»

خاطرات آزاده علی احدی‌نژاد «می‌شود از اینجا هم فرار کرد»

علی احدی‌نژاد از آزادگان جنگ تحمیلی در ابتدای این کتاب گفته است: «سال سوم جنگ تحمیلی، همکلاسی‌هام دیگر به سنی رسیده بودند که می‌توانستند بروند جبهه. دوستان‌ام یکی یکی می‌رفتند و شهید می‌شدند. علی‌رضا خشک‌رود منصوری هم شهید شد. یک روز فیروز کوده حاتمیان آمد، گفت: من دارم می‌روم جبهه. ... ادامه مطلب

۰۸ / ۰۷ / ۱۳۹۵

خاطرات متفاوت یک آزاده و جانباز قطع نخاع

خاطرات متفاوت یک آزاده و جانباز قطع نخاع

*مجروحیت و قطع نخاع شدن در تاریخ ۲۲ فروردین سال ۶۲ در عملیات والفجر یک در منطقه فکه، شرهانی و زبیدات وارد عملیات شدیم. در این عملیات من از ناحیه کمر توسط تیر مستقیم دشمن مجروح شدم و این در حالی بود که قطع نخاع شده بودم ولی خودم نمی فهمیدم ... ادامه مطلب

۰۷ / ۰۷ / ۱۳۹۵

خاطرات آزاده فاطمه ناهیدی(۲)

خاطرات متفاوت یک آزاده و جانباز قطع نخاع

آن شب نوزدهم مهر بود. ما داشتیم مطب دکتر کلانتری را آماده می‌کردیم که قاسم و ناصر، از بچّه‌های خرمشهر آمدند و گفتند: «اینجا استحکام ندارد و نمی‌توانید بمانید.» یکی از آنها ما را به خانه خود برد و گفت: «خانه در اختیار شماست.» یکی از اتاق‌ها را به صورت ... ادامه مطلب

۰۷ / ۰۷ / ۱۳۹۵

Page 30 of 145« First...1020...2829303132...405060...Last »