سه شنبه, ۰۳ اسفند ۱۳۹۵

درباره ما

Close
» برچسب : ‘آزاده حسن نوری’

خاطرات اسارت/ حکایت ما آذری زبان ها

خاطرات اسارت/ حکایت ما آذری زبان ها

شما هر جمله ای که بگویید من ترکی اش را می گویم و زید برایتان ترجمه می کند تا بفهمید که من فارسی می فهمم. یک بار سلمان زادخوش همان کرمانی شوخ طبع و خوش مشرب گفت: بگو میزان رأی ملت است. عبدالرحمن گفت:میزان رأی ملت دی.من گفتم این جمله دیگر ... ادامه مطلب

۰۲ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ پارچ چند کاره

خاطرات اسارت/ پارچ چند کاره

 اتوبوس، تخت های داشت با سیم های فلزی و به شکل توری که دارای تشک بود که بچه های مجروح روی آن ها دراز کشیدند. من و حسن در جلوی اتوبوس روی صندلی نشستیم. ده دقیقه ای از حرکت ماشین نگذشته بود که بچه ها گفتند تشنه ایم(ماء). نگهبان عراقی ... ادامه مطلب

۰۱ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ ناخن دردسر ساز

خاطرات اسارت/ ناخن دردسر ساز

برخوردهای گرم و صمیمانه اش را همه می شناختند و چهره ای بشاش داشت. معروف بود که به مستحبات خیلی پایبند است. شنیده بود مستحب است ناخن را بعد از گرفتن خاکش کنند. گشت و گشت تا یک ناخنگیر پیدا کرد و نشست و با دقت ناخن هایش را گرفت و ... ادامه مطلب

۳۰ / ۰۹ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ سرگرد محمودی افسر عالی رتبه عراقی

خاطرات اسارت/ سرگرد محمودی افسر عالی رتبه عراقی

در اردوگاه عنبر که بودیم یک بار پیراهن ارتشی به تن سگش کرد و فرستادش داخل اردوگاه. این سگ لاغر گردن دراز همه جا پرسه می زد و هر کسی می دیدش از خنده روده بر می شد. سرگرد محمودی خودش هم ایستاده بود گوشه ای و می خندید اما ... ادامه مطلب

۳۰ / ۰۹ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ دندان فهیم

خاطرات اسارت/ دندان فهیم

 ساعت های دو نیمه شب بود. در کنار ستون سومی وسط آسایشگاه « فهیم عباسی» در زیر پتو هی وول می خورد و سرفه می کرد. ده دقیقه که گذشت مثل فنر از جا بلند شدم و با سرعت سنگی که از فلاخن جدا شده باشد خودش را جلوی دستشویی ... ادامه مطلب

۱۹ / ۰۹ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/نادر بهمن

خاطرات اسارت/نادر بهمن

"نادر پیراسته " از اسرای قدیمی بود که به طور مخفیانه به فعالیت های فرهنگی می پرداخت . در شب جشن دهه فجر سال 1360 سرودی را که با چند نفر تمرین کرده بودند اجرا می کردند: ( بهمن شد بهمن شد صبح سپید فجر امید ...)از طرف دیگر در ... ادامه مطلب

۰۲ / ۰۸ / ۱۳۹۵

اشعار آزاده/بیکرانه

اشعار آزاده/بیکرانه

چو ابری تیزرو در بیکرانه                                                گذشت آن لحظه های عاشقانهبه دل ها عشق و پاکی موج می زد                                 چو عشق بی ریای کودکانهجوانانی که روی چهره هاشان                                        محاسن در اسارت زد جوانهدر آن ناپختگی ... ادامه مطلب

۰۱ / ۰۸ / ۱۳۹۵

حرف دل همه ی آزاده ها

حرف دل همه ی آزاده ها

دیدن حجت و انکار ندانستم چیستعطش و سوز وشب و تار ندانستم چیستسالها در غل و زنجیر اسارت بودمبر سر نی سر سردار ندانستم چیستمن هم از کوفه به بغداد و رمادی بردندخارجی خواندن اخبار ندانستم چیستتیر بر پیکر جان داده بدیدم اماسم اسب و تن دلدار ندانستم چیستبی برادر ... ادامه مطلب

۲۸ / ۰۷ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت / شعار وحدت

خاطرات اسارت / شعار وحدت

محمد گیتی از اسرای شیرازی بود که از اول جنگ او را به اردوگاه موصل برده بودند. او یک سفره بیست سانتی برای خودش درست کرده بود که وعده غذایش را روی آن می گذاشت و نوش جان می کرد. نان هایی که آنجا می دادند سمون نام داشت که لایش ... ادامه مطلب

۲۷ / ۰۷ / ۱۳۹۵

استفاده بهینه از دسر در اردوگاه‌های عراق

استفاده بهینه از دسر در اردوگاه‌های عراق

هفته‌ای یک بار فکر می‌کنم یکشنبه‌ها یا دوشنبه‌ها دسر می‌دادند که یا پرتقال بود یا سیب یا خیار و یا انگور و به ندرت هندوانه هم بود که از مغز و پوست و هسته و تمام اجزای دور ریختنی آن استفاده بهینه می‌شد. وقتی پرتقال می‌دادند هر دو نفر یک پرتقال ... ادامه مطلب

۱۵ / ۰۲ / ۱۳۹۵