دوشنبه, ۰۹ اسفند ۱۳۹۵

درباره ما

Close
» برچسب : ‘آزاده حاج حسین مروتی’

خاطرات اسارت/ چرا عقب نشینی کنیم؟

خاطرات اسارت/ چرا عقب نشینی کنیم؟

من و یکی از برادران پاسدار مأمور شدیم تا خود را به سپاه قصر شیرین برسانیم و وضعیت را گزارش کنیم. به دلیل نامساعد بودن هوا راه را گم کردیم و پس از حدود دو ساعت به قرارگاه سپاه رسیدیم. در آنجا خودرویی گرفتیم و به همراه یکی از فرماندهان سپاه، ... ادامه مطلب

۰۲ / ۱۱ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ می خواهی دست هایت را باز کنم؟

خاطرات اسارت/ می خواهی دست هایت را باز کنم؟

  ناگهان یکی از برادران کََُرد که نزدیکم نشسته بود پرسید: می خواهی دست هایت را باز کنم؟ گفتم:«بله». به سرعت با چاقویی که در دست داشت، دست هایم را باز کرد. معلوم شد که دست بسیاری از بچه ها باز است. او گفت:«به هر ترتیبی است باید فرار کنیم. ... ادامه مطلب

۳۰ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ارتش بعث در تهران

خاطرات اسارت/ارتش بعث در تهران

  عراقی ها از این صحنه متعجب شدند و به هم نگاه می کردند. یکی از فرماندهان عراقی گفت:«رهایش کن. اینها همه دارو دسته ی خمینی هستند». آن افسر، پیرمرد را رها کرد و رفت و چند لحظه بعد با یک فرمانده عراقی که هیکل درشتی داشت برگشت و شروع ... ادامه مطلب

۳۰ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ فهرست روزه داران

خاطرات اسارت/ فهرست روزه داران

 اما من و گروهی دیگر، معتقد بودیم که باید با افتخار، اسامی اسرای مؤمن را که قصد روزه گرفتن دارند به آن ها بدهیم و در این راه هر چه پیش بیاید، باید تحمل کنیم. برخی از دوستان پیشنهاد کردند که پس نام آنها و برخی نیروهای مؤثر در فعالیت ... ادامه مطلب

۲۴ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ آن تکه کاغذ

خاطرات اسارت/ آن تکه کاغذ

 یک روز که یکی از بچه ها در حین رد شدن از مقابل پنجره ، متوجه شد که یکی از این نوشته ها روی زمین افتاده است، با زحمت فراوان و به گونه ای که عراقی ها متوجه نشوند به یکی از بچه های ما که در بیرون آسایشگاه بود ... ادامه مطلب

۲۲ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ آن مادر دلاور

خاطرات اسارت/ آن مادر دلاور

 شاید چند روزی بود که دست ها و چشم هایمان را باز نکرده بودند و جز ظلمت ، چیزی در نگاهمان نبود که ناگهان پارچه ی ضخیم چشم هایمان را پایین کشیدند. بعد از چند دقیقه که چشم هایمان می سوخت، زنی را؛ با چادر سیاهی بر سر ، در ... ادامه مطلب

۲۱ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ هدیه ای از شهید رجایی

خاطرات اسارت/ هدیه ای از شهید رجایی

 نماز اولم که تمام شد،عزیز بابایی به من گفت: بیا قرآن بخوان.سپس یک جلد قرآن کریم به من داد و اضافه کرد:این قرآن هدیه ی آقای محمد علی رجایی است که من چند سال است مانند چشمانم از آن مراقبت میکنم.قرآن را در آغوش گرفتم آن را بر روی چشمم ... ادامه مطلب

۲۱ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ عجب چای دلچسبی!

خاطرات اسارت/ عجب چای دلچسبی!

در هنگام ورود به اردوگاه موصل، بعد از تهدیدات فرمانده اردوگاه ، که قصد ترساندن ما و جلب همکاری مان با حزب بعث را داشت، مقداری نان عراقی و چای به ما دادند. چای در یک قوطی به ما داده می شد. زیاد هم شیرین نبود اما چون برای ما ... ادامه مطلب

۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ دو خواهر شجاع

خاطرات اسارت/ دو خواهر شجاع

روزی دو خواهر آزاده، به نام های« معصومه آباد »و «فاطمه ناهیدی »از زندان های بغداد به اردوگاه آورده شده و در یکی از بندها بازداشت بودند. با ورود آن ها به اردوگاه، از راه های مختلف؛ از جمله ظروف غذا ،احادیث ، مطالب رادیو را به آن ها می رساندیم. برادران ... ادامه مطلب

۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۵

خاطرات اسارت/ عراق، شکست می خورد

خاطرات اسارت/ عراق، شکست می خورد

در مسیر، مردمی که هلهله و شادی می کردند ، با توهین ها و فحاشی ها به ما خوش آمد می گفتند و به طرف ما کفش و سنگ پرت می کردند اما ما با توکل به خداوند ، روحیه ی خود را حفظ کردیم و خم به ابرو نیاوردیم ... ادامه مطلب

۱۹ / ۱۰ / ۱۳۹۵

Page 1 of 212