خاطرات اسارت/ آن تکه کاغذ

چاپ



 

یک روز که یکی از بچه ها در حین رد شدن از مقابل پنجره ، متوجه شد که یکی از این نوشته ها روی زمین افتاده است، با زحمت فراوان و به گونه ای که عراقی ها متوجه نشوند به یکی از بچه های ما که در بیرون آسایشگاه بود اطلاع داد. آن ها برای دور شدن کاغذ از آن جا، از پنجره ، به سمت کاغذ، آب ریختند تا رد شود و نگهبان ها آن را نبینند. اما متأسفانه کاغذ ، خیس خورد و کنار ستون راهرو ، خزید و در جای حساسی ایستاد.آنها تا صبح، در آنجا کشیک دادند وهیچ راهی برای آوردن آن نداشتند.

صبح، بر اثر وزش ملایم نسیم، کاغذ که دیگر خشک شده بود، تکانی خورد و به طرف نگهبان رفت.او آن را دید و با خواندن مطالب مشکوک،آن را در جیب گذاشت تا به مقامات اردوگاه تحویل دهد.همه،مضطرب بودندودعا می کردند که موضوع،به خیر و خوشی بگذرد.

از آنجا که خداوند هیچ گاه بندگان مخلص خود را تنها نمی گذارد،آن سرباز برای گرفتن لباس به خیاطی رفت یکی از برادران ما که در آنجا بود، دست به جیب سرباز برده وگفته بود که می خواهد شلواری مانند شلوار او را بدوزد و جیبش را امتحان کند.سرباز ،نخست شک کرده بود اما بقیه بچه ها با او خوش و بش کرده بودند و بلاخره آن برادر موفق شد کاغذ را از جیب سرباز خارج کند.این کار ، شادی و خوشحالی اسرا را به دنبال داشت چون اگر آن تکه کاغذ به دست افسران و فرماندهان اردوگاه می رسید،باز هم شکنجه واذیت و آزار و قطع غذا و آب شروع می شد.

 

گوشه ای از خاطرات/ آزاده حاج حسین مروتی

برگرفته از کتاب/ رؤیای صادقه

اردوگاه/ موصل