جمعه, ۰۴ فروردین ۱۳۹۶

درباره ما

Close
»   آرشیو, تلخ و شیرین های آزادگی  »   خاطرات معنوی آزاده شهید سید علی اکبر ابوترابی/ تقاضای فرمانده عراقی
۲۱ دی ۱۳۹۵ , ساعت ۱۹:۱۶
خاطرات معنوی آزاده شهید سید علی اکبر ابوترابی/ تقاضای فرمانده عراقی

خاطرات معنوی آزاده شهید سید علی اکبر ابوترابی/ تقاضای فرمانده عراقی

یک روز غروب، عراقی ها او را به مقر فرماندهی می بردند و در بین راه چند سؤال پرسیدند: گفتند ما چهار ماه است با این چند اتاق درگیریم و هر نوع تنبیه و شکنجه ای به کار بردیم ولی نتیجۀ لازم را به دست نیاوردیم و دست به دامن صلیب سرخ شدیم. آن ها نیز از حل قضیه عاجز شدند ولی این بار که به این جا آمدند به ما گفتند که کلید حل این معما در دست یکی از اسرا است و تنها اوست که می تواند مشکل را حل کند و شما را به ما معرفی کردند.



 

حالا ما از شما می خواهیم که به ما کمک کنید تا این قضیه حل شود. می فرمود ، در جوابشان گفتم: شما در این مدت کاری با آن ها انجام داده اید که آن ها سخت آزرده و رنجیده شده اند و خیلی مشکل است که بتوان این مسئله را حل کرد. تازه من هم یک اسیرم مانند همۀ اسرای دیگر، از کجا معلوم که بتوانم کاری انجام دهم.

فرمانده عراقی می گوید: صلیب آن قدر از خوبی ها و نفوذ کلام شما تعریف کرده که ما مطمئنیم این مشکل به دست شما حل خواهد شد، در آخر سید آزادگان گفته بودند: شما در اتاق هایشان را بسته اید و ما نمی توانیم با آن ها صحبت کنیم . قدم اول این است که شما درها را باز کنید تا با آن ها صحبت کنیم.

عراقی ها سه روز مهلت دادند و درها را باز کردند و تا سه روز دوم نیز گفت و گوها ادامه داشت . جلسه های متعددی با دست اندرکاران آن سه اتاق داشتند و اصرار سید آزادگان بر این بود که با شکستن اعتصاب و باز شدن درها ، ارتباط میان حزب اللهی ها و دیگران برقرار می شود و این کار سبب تألیف قلوب و وحدت آنان شده و از فشار عراقی ها کاسته می شود. در نهایت یکی از دست اندرکاران گفت: ما حرف شما را قبول می کنیم و بلوک می زنیم ولی اگر روزی در ایران یا در قیامت برای این کار مؤاخذه شدیم، شما باید پاسخ گو باشید. حاج آقا گفت: به دیدۀ منت، من حاضرم هم در پیشگاه خدا و هم در برابر ملت و مسئولان ایران جواب گو باشم و به دنبال آن متنی را خطاب به بچه هایی که در حال اعتصاب بودند نوشته، ضمن تعریف و تقدیر از استقامت جانانه شان از آن ها خواست که اعتصاب خود را پایان دهند. بچه ها نیز که در این مدت کوتاه به خوبی او را شناخته بودند، کلامش را به جان خریدند و اعتصاب چهار ماهه را ، که نزدیک بود تار و پودشان را به هم بریزد و از نظر جسمی و روحی ، سلامتی آن ها را تهدید کند و آتش فتنه و اختلاف را به درون بچه مذهبی ها بکشاند ، به نحو بسیار مناسب و شایسته ای پایان دادند.

اتمام اعتصاب ، خود مقدمه ای بود برای ایجاد وحدت و هم دلی میان اسرا تا همه با دوستی و محبت و با آرامش تمام، در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند.عراقی ها که مدت ها بود از این موضوع ، سخت عصبانی و ناتوان شده بودند وقتی دیدند این گره کور به دست با کفایت سید ما باز شد، به ظاهر راضی بودند ولی در باطن احساس خطر عجیبی نسبت به او و نفوذ کلامش در میان اسرا می کردند و کاملاً مواظبش بودند.

یک روز فرمانده عراقی حاج آقا را صدا کرده و ضمن مطرح کردن مسائل مختلف به او گفته بود وقتی این بچه ها در حال اعتصاب بودند ، ما درها را به روی آن ها بسته بودیم و خیالمان راحت بود. ولی حالا آن ها بیرون هستند و هر روز برای ما مسئله ایجاد می کنند، نمونۀ آن ، همان صلوات های بلندی است که هنگام بلوک زدن می فرستند و به دنبال هر صلوات، شعار (وایِِّد امام الخمینی وانصر جیوشی الحسینی) سر می دهند. شما به آن ها تذکر بدهید که در طول روز، آن هم در محوطۀ اردوگاه شعار ندهند، چون احتمال دارد بازرسی از بغداد به اردوگاه بیاید و صدای آن ها را بشنود و برای من ایجاد دردسر کند.

فردای آن روز حاج آقا گفت: بچه ها در اتاق یک جمع شوند، می خواهم برایشان صحبت کنم. گویی بهانه ای به دست آمده بود که از فرصت به نحو بهتر استفاده شود؛ حدود ۳۰۰ نفر در یکی از اتاق ها جمع شدند و سید آزادگان از اخلاق اسلامی سخن گفت، یک ساعت و نیم سخنرانی کرد و در پایان افزود: فردا نیز همین ساعت برای ادامۀ مطلب جمع شوید. فردا نیز بچه ها جمع شدند و ایشان سخنرانی بسیار غرّائی ایراد کرد و می توان گفت که در این دو سخنرانی ، یک دورۀ کامل اخلاق اسلامی را به طور خلاصه و به یاد ماندنی بیان کرد.

آری او که خود به حق ، نمونه کامل اخلاق و آراسته به عمل بود و آن چه را که خود قبلاً به آن عمل نکرده بود، هرگز به زبان نمی آورد. کلام او که از دل بر می خاست لاجرم بر دل نشست. به نحوی که اسرا گم شدۀ خود را یافته بودند و می گفتند اگر روزگار، ما را از دیدار امام بی نصیب ساخت.خدا را شکر که ابوترابی را رساند.

ایشان در پایان جلسۀ دوم فرمود: دیگر در حال کار کردن در وسط محوطه شعار ندهید . پس از سخنرانی خدمتشان عرض شد: آقا، این جلسات برای شما خطر دارد، اگر متوجه شوند ، دردسر درست می کنند و برای عراقی ها بهانه ای می شود. فرمودند: اگر آن ها چیزی پرسیدند به آن ها می گوییم که من بچه ها را جمع کردم تا پیام شما را به آن ها برسانم. خلاصه، نفس گیرا و خلق نیکوی او اثر خود را گذاشت. برادری روز به روز در میان اسرا بیشتر و بیشتر می شد. سید با هر کس به زبان خودش سخن می گفت و هر کس را به نوع خاصی دعوت می کرد و عجیب این جاست که هیچ کس دعوتش را رد نمی کرد.

او هرگز به کسی پرخاش نمی کرد، اشتباه کسی را به رُخش نمی کشید و اگر کسی می خواست پیش او از دیگری بدگویی کند، سخت او را برحذر می داشت و عواقب سوء غیبت را بیان می کرد و می گفت: خطای هیچ کس با ارتکاب به گناه پاک نمی شود، این خداست که با بندگانش حساب و کتاب خواهد کرد. وقتی می گفتیم فلانی به امام و روحانیت و اسلام اهانت می کند. می گفت: شما حتماً اشتباه متوجه شده اید.

خودش فرمود: روزی که شهید محراب آیت الله دستغیب به شهادت رسید و روزنامه عراقی خبرش را نوشته بود، یکی از بچه ها روزنامه را پیش من آورد تا خبر را بخوانم، در همان وقت شخصی رسید و گفت: الحمدالله  خوب دارند می کشند، بگذار بکشند و آخوندها را از سرزمین ایران ریشه کن کنند. از شنیدن حرف آن شخص ، من به قدری بی حال و از خود بی خود شدم که روزنامه از دستم افتاد. و برایم بسیار دردناک بود؛ ولی به فرد مورد نظر هیچی نگفتم و به رویش هم نیاوردم. بعداً یکی از بچه ها به او گفته بود که چرا در پیش فلانی (ابوترابی) این حرف را زدی که ایشان از حال رفت.

دیدم فردا پیش من آمد و شروع به عذرخواهی کرد که من اشتباه کردم، شما را به خوبی نمی شناختم و نسبت به شهید دستغیب نیز شناختی ندارم. آری ابوترابی مصداق بارز«اَشِّداءُ عَلَی الکُفّار رُحَماءُ بَینَهُم » بود، او می گفت: باید فریب خورده ای را متوجه اشتباهش کرد و با محبت و احسان ، او را دوباره به مسیر اصلی رهنمون کرد. وقتی خدا گناهکاران را می بخشد و در صورت پشیمانی وعده بهشت به آن ها می دهد، ما چرا سخت بگیریم و سبب رنجش بندگان خدا شویم.

منش و تواضع او همه را متعجب کرده بود. بی استثنا به همه سلام  می کرد و در مقابل هر کسی از جایش برمی خاست . از تبعیض به شدت متنفربود و به هیچ کس به دیدۀ حقارت نگاه نمی کرد.

پیشانی فردی را که همۀ دین داران از خود رانده بودند، می بوسید و دست در دستش انداخته، در مقابل چشم همۀ بچه ها با او قدم می زد و می گفت: بنا به فرموده امیرالمؤمنین (ع) ؛«این ها یا برادران دینی شما هستند یا هم نوعان شما. اما اَخ لَک فِی الدین اَو نَظیر لَکَ فِی الخَلق» آن هایی را که ما از هدایتشان قطع امید کرده بودیم، او با اشتیاق با آن ها سخن می گفت و به مجرد این که یکی از آن ها اسمی از خدا، دین و ائمه به زبان می آورد، چهرۀ سید مانند گل شکفته می شد.

ادامه دارد…

 

نویسنده:علی علیدوست قزوینی

برگرفته از کتاب: ابرفیاض

 

 

مطالب مرتبط با موضوع آرشیو  , تلخ و شیرین های آزادگی

تجلیل مسئولان دانشگاه زنجان از حاج محمد سراجی جانباز دفاع مقدس
دانشگاه زنجان با همكار بازنشسته خود و جانباز دفاع مقدس حاج محمد سراجي وطن ديدار کردند. اين برنامه در قالب برنامه ديدار با اسوه هاي مقاومت از طرف ستاد شاهد دانشگاه زنجان برگزار شد. در اين ديدار كه ...
شهید محمد نوروزی دستجردی
 محمد نوروزی دستجردی فرزند ابوالقاسم سال 1331 در تهران متولد شد. تا  کلاس سوم راهنمایی درس خواند. در سال 1353 به دلیل مبارزات سیاسی به زندان حکومت پهلوی افتاد و در روزهای اوج انقلاب آزاد ...
معرفی سیره فاطمی توسط امام زمان(عج) به عنوان نقشه راه منتظران
 حجت الاسلام محمدصابر جعفری، کارشناس و محقق مهدوی در گفت و گویی در تشریح ساحت الگویی حضرت زهرا سلام الله علیها در کلام امام عصر علیه السلام که در روایتی از ایشان به عنوان الگویی ...
شهیدی که وسوسه ی شیطان را عملی نکرد و صدای تسبیحات  کوه و گیاهان را شنید…
 نفس عمیقی کشید و گفت یک روز با رفقای محل و بچه‌های مسجد رفته بودیم دماوند. شما توی آن سفر نبودید همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو ...

مطالب مرتبط با برچسب

روز شمار دفاع مقدس ( دوشنبه ۲۵ بهمن )
 • درگیری خونین ساواکی ها و عناصر ضدانقلاب با نیروهای انقلابی در تبریز (۱۳۵۷ش)• حمله هوایی رژیم بعث به شهرهای بهبهان و مسجد سلیمان در جریان جنگ تحمیلی (۱۳۶۲ش)• صدور حکم تاریخی «امام خمینی» مبنی ...
تجلیل مسئولان دانشگاه زنجان از حاج محمد سراجی جانباز دفاع مقدس
دانشگاه زنجان با همكار بازنشسته خود و جانباز دفاع مقدس حاج محمد سراجي وطن ديدار کردند. اين برنامه در قالب برنامه ديدار با اسوه هاي مقاومت از طرف ستاد شاهد دانشگاه زنجان برگزار شد. در اين ديدار كه ...
شهید محمد نوروزی دستجردی
 محمد نوروزی دستجردی فرزند ابوالقاسم سال 1331 در تهران متولد شد. تا  کلاس سوم راهنمایی درس خواند. در سال 1353 به دلیل مبارزات سیاسی به زندان حکومت پهلوی افتاد و در روزهای اوج انقلاب آزاد ...
مردی از قبیله آسمان
 خطه کویر با دشت های وسیع و بیابان های بی کرانش، همچون صدفی بزرگ، مروارید مردانی را در خود می پروراند که روح بلندشان به عظمت آسمان و قلبشان به فراخی دریاست، آنانی که در ...