سوار بر حیوان تور

چاپ



بعد از سه روز این بار نه آن کامیون های لعنتی بلکه اتوبوس هایی هر چند زوار دررفته به استقبال مان آمده و ما را به ایستگاه قطار انتقال دادند. از بس وضعیت داخل قطار نامناسب و غیربهداشتی بود که بچه ها نام آن را گذاشتند حیوان تور. واگن ها فاقد صندلی بود و از کود، فضولات حیوانات ریخته شده بر کف آن، معلوم بود که قطار باری است. ما حدوداً ۵۷ نفر بودیم که به جایی نامعلوم برده می شدیم. از انتخاب قطار برای انتقال ما، حدس می زدیم که راهی طولانی را در پیش داریم.

درب واگن های باری که بسته شد چشم، چشم را نمی دید. آن هایی که موفق شده بودند دستگیره ای برای ایستادن گیر آورند، وضعیت بهتری نسبت به ما داشتند. قطار در حال حرکت آن قدر تکان می خورد که هربار ما را روی هم می انداخت.

اگرچه صدای قار و قور شکم های خود را نمی شنیدیم اما گرسنگی امان از همه بریده بود. برای یافتن چیزی برای خوردن دست هایمان را به کف قطار کشیدیم خاکی نرم شبیه سیمان، سراسر آن را پوشانیده بود. اما گاه گاهی دانه های کوچک، کف دست هایمان را نوازش می داد. خیلی زود متوجه شدیم که آن ها دانه های گندمی هستند که از کیسه های گندم، روی کف قطار افتاده اند. با کشیدن آن ها روی دست و لباس هایمان آن ها را به دهان انداخته تا پاسخگوی شکم های گرسنه خود باشیم. اگر چه رنگ های زرد خود را که هر روز ضعفی شدیدتر را نشان می داد، در روشنی های روز دیده بودیم، ولی این موضوع باعث نشد تا دست التماس به سوی عراقی ها دراز کنیم تا مقداری بر سهمیه ی غذایمان اضافه کنند.

راوی: آزاده فریدون بیاتی