آخرین گام در خاک دشمن

چاپ



صبحدم، ساعت ده در سوت آمار دمیدند؛ روز چهارم شهریور ۱۳۶۹٫ جمع شدیم؛ با شکم های گرسنه. چند افسر و درجه دار و سرباز، برابر در خروجی اردوگاه ایستاده بودند. هیئتی از مأموران صلیب سرخ جهانی هم همچنین. برابر لیست، اسم ها را یکی یکی خواندند و به قسمتی دیگر فرستادن مان. آنجا هم مراسم تفتیش برقرار بود. دوباره جانماز را گرفتند؛ و دوباره هم برادر چالاکی آنها را از زیر دست و پایشان در آورد و تحویلم داد.

اتوبوس ها منتظر بودند. باور نمی کردیم؛ گرچه واقعیت داشت. سوار شدیم و به سمت مرز خسروی پیش رفتیم. یاد صدها خاطره در این فاصله در ذهنم آمد و رفت؛ ده سال اسارت؛ انتقال از بغداد به شمال ، شمال به جنوب ، به صلاح الدین و . . .

به مرز خسروی رسیدیم ؛ برابر ساختمانی در خاک عراق . نیم ساعتی همچنان نشسته ماندیم . مسئولان دو کشور سرگرم گفت وگو و کار تبادل بودند. کار به لحظه شماری کشیده بود. سرانجام مأموران صلیب سرخ ، ما را از آن التهاب رهاندند. یک به یک اسم ها را خواندند، پیاده شدیم و در یک صف ایستادیم.

آخرین لحظه ها بود. پرونده ی اسارتی ده ساله داشت بسته می شد. صف به راه افتاد. گام به گام از آن جهنم ظلمت دور می شدیم و به بهشت میهن نزدیک . آخرین گام را هم در خاک دشمن برداشتیم ، پا به خاک پاک دوست گذاشتیم و ناگاه بر تربت پاک شهیدان ، خدا را به سجده افتادیم . عقده ها ترکید ، سیل اشک روان شد و فریاد «وا اما اما »به گوش فلک رسید.

سربازان رشید ارتش ، پاسداران سرافراز سپاه و روحانیت معظم حاضر بودند؛ با آغوش های گشوده . همدیگر را به سینه فشردیم. غمی جانکاه از سینه به در شد . غرق بوسه شدیم. پرچم قبله ی دل در باد تکان می خورد. صدای تکبیری جانفزا از همه جا به گوش می رسید. همه چیز جلوه ای روحانی داشت و ما در خلسه ای ملکوتی گم شدیم . ناگاه ، ازنای وجود، صدای  نبض حیاتی دوباره به گوش امد و ما از رویایی تلخ بیدار شدیم.

سوار بر اتوبوس ها شدیم . گریه و تکبیر در هم آمیخته بود.

راوی: آزاده یعقوب مرادی